شمارهٔ ۹۱
از شفق کی تیغ خورشید جهان آرا گذشتاین چنین کان ترک بیپروا ز خون ما گذشت
تیغ بر ما میکشد خمیازهی آغوش مابس که از ما آن شکار افکن به استغنا گذشت
در دل جانان اثر با نارسایی ناله کردبی پر و پیکان خدنگم بود کز خارا گذشت
مینگارم هر چه از حسن خیالم رو دهدپشت پای یوسف من از ید بیضا گذشت
بس که تیغ ناز هر دم شهسوارم رانده استچاک دل چو جادهام از دامن صحرا گذشت
زلف موجی نیست کان را یوسفی در دام نیستتا جهاز جلوهی ناز که زین دریا گذشت
بگذرد یا رب به خیر و بخت برگردد مراآفت جان و دل ما بود چون از ما گذشت
سایهسان آخر به خاکم یاد آن بالا نشاندسوختم چون شمع بر سر داغ عشق از پا گذشت
نیست جایی در جگر از ناوک او سفته نیستگر گذشت از دل مرا پیکان او بی جا گذشت
تا به هر جا فکر تندم سر برآرد میدودپایهی اشعار رنگین من از شَعْرا گذشت
وعده کردی تا شوی یک شب چراغ خلوتشروزی نورس نشد این عمر و مدتها گذشت