شمارهٔ ۹
رو میدهد به صاف دلان دلفریب ماپیدا از آب و آینه گردد رقیب ما
گل گل شکفت از سخن ما حبیب ماجوش گل است زمزمهی عندلیب ما
جان را به لب رساند و احیا به دم کندجز شربت حیات نسازد طبیب ما
آیان تری ز نکهت گل در قبای آلدل در لباس میبری ای جامه زیب ما
جانا چه دیدهای که نگیری دمی قرارهمچون نگه به غارت صبر و شکیب ما
عمری تتبّع خط یاقوت کردهایمتا قطعهای ز لعل تو گردد نصیب ما
نقش گهر ز گرد یتیمی نشسته استمعنی وطن کند به خیال غریب ما
باید ز گوشمال جگر گوشه تربیتآزاد چون کند ز غم اینجا ادیب ما
ترکیب ما چو صبحدم از مهر کردهاندروشن شود زمانه ز تیغ لهیب ما
بر ساز چار تار تن ما نمودهاندترکیب زیر و بم ز فراز و نشیب ما
نورس به خون دیده گل ما سرشتهاندبی غم دمی نزد دل آدم نصیب ما