شمارهٔ ۱۰
گل مهرست صبح نو بهار آشنایی راگلستان کن از این گل روزگار آشنایی را
کند گفتار چون ظاهر عیار آشنایی رازبان زد بس که نقد اعتبار آشنایی را
به کتف از مهر چون مُهر نبوت نقشها دارمبه دوش جان کشیدم بس که بار آشنایی را
چو وا شد غنچهی دل از نسیم آشنا هر دمشمردم دستهی گل خار خار آشنایی را
ز راه آشنایی روح در قالب تو را آمدبه تن بردار چو دل طرح کار آشنایی را
عمل فرما به غیر از خویش دَّیاری نمیبینمنباشد عالمی چون من دیار آشنایی را
همین مضراب ناخن از نوازش بر جگر دیدمبه قانون نظر بستم چو تار آشنایی را
به یاران زبانی چون کنم تفویض امر دلبه چندین جبر کردم اختیار آشنایی را
نمیخواهم که افتد اتفاق صحبتم با خودنفاق افتاده چون مرکز مدار آشنایی را
اگر میدیدم اول اضطراب خاطر یارانبه خود هرگز نمیدادم قرار آشنایی را
کویان تا به دام آرند دلهای نظربازاندهند اول قماشی روی کار آشنایی را
چو باید هفتخوان تازهی هر روز طیکردنشود عاجز تهمتن گیر و دار آشنایی را
صُداعش را نباشد غیر صحبت صندلی نورسمی وصل است چو درمان خمار آشنایی را