شمارهٔ ۸۹
بس که آن شوخیوش از می شوخ و شنگهند پندارم که در دست فرنگ افتاده است
گر ز خط چشمسیه کم شوخ و شنگ افتاده استهند را منظور صلحی با فرنگ افتاده است
خندهی دنداننما با لعل آتش رنگ نیستشعلهی جواله با شبنم به جنگ افتاده است
از لبش نازک خیالیها مکیدن میکندجای طرح بوسه از بس نیم رنگ افتاده است
خون کیفیت زند موج از شکست ساغرمباز از آن خال لبم بر شیشه سنگ افتاده است
شوختر شد مردمک در دور آن چشم کبودگردش افلاک با اختر به جنگ افتاده است
بس که دارد نازکی شمشاد بالایش به چشمدر کمان ابروان قدّش خدنگ افتاده است
شد اسیر شوخی چشمش دل پر داغ مناز رَم آهو تماشا کن پلنگ افتاده است
تیغ بر خطّ غبار آیینه رخسارم کشیدقتل عام طرفهای در شهر رنگ افتاده است
ناقصان گشتند پا انداز راه مطلبمبس که دستاویز هر یک عذر لنگ افتاده است
میکشد میدان ماتم دهر در تمهید شورشهد دنیا پردهی کار شرنگ افتاده است
خون خود را میکند بر مردم چشمم مسیلمور خط از شکّرش نورس به تنگ افتاده است