گنج

شمارهٔ ۸۸

۷ بیت
هر دم سخن ز دُرج دهان تو گفتنی استدر ملک نظم گوهر نایاب سُفتنی است
آئینه شخص عیب ز اظهار عیب شدعیب کسان به شرع بصیرت نهفتنی است
گوید بلند گفتن آهسته ای خبیثکای بینوا حکایت غیبت نگفتنی است
حرفی است چشم از رگ خارا گشودنشیک بار ناله‌ی دل زارم شنفتنی است
بر دل اگر چه نیست غباری ز خط مراگرد غمی ز چهره‌ی امّید رُفتنی است
یک شب چو روشنان فلک گر نخفته‌امخون من از فسانه‌ی تیغ تو خفتنی است
دارد چو بوسه‌ی نظر از غنچه‌ی لبتاز باغ آرزو گل نورس شکفتنی است