شمارهٔ ۸۶
تو را که نرگس پرکار نکته پرداز استلطیفههای نگاهش بدیههی ناز است
شفق نگار ز آهم بساط نُه فلک استچه خون که در دل من زان نگار طنّاز است
به جنگل مژه شاهین شوخی نگهشبرای صید دل من تمام انداز است
رسانده است به خونریز من چو مژگان دمز بس که تیغ نگاهش به فتنه دمساز است
چو آفتاب برد زنگ کلفت از دل دهرتو را که آینهی چهره صبح پرداز است
نیاز را نبود راه چشم واکردنز بس نگاه تو را ناز بر سر ناز است
همین نکرده نظر بند دیده و دل رابه دام سحر نگاه تو عین اعجاز است
ه غیر دختر رز هیچکس نپوشیده استقبای آل سرشکم که رنگ شیراز است
مسخر است مرا آسمان چو روی زمینجهان نورد سرشک آه من فلک تاز است
تو را به چهره درِ فیض چشم بستن بستدری است صبح که بر روی عالمی باز است
رسد فراخور همت به مدّعا سالکچنانکه طی مدارج به قدر پرواز است
چرا ز پرده دری چشم دل نمیپوشیچو اشک خون جگر چون نصیب غمّاز است
معطر از نفس خویش عالمی داردبه رنگ غنچه در این باغ هرکه خود ساز است
خط شعاعی نورس خدنگ طعنه بودچو آفتاب اگر در زمانه ممتاز است