شمارهٔ ۸۱
همین نه حسن رخش گل به نوبهار نداشتز نغمههای لب ما یکی هَزار نداشت
به دست ماست ز ریحان باغ حُسن سَنَدکدام آینهی دل ز خط غبار نداشت
به هر دو نشأه نشد تر دماغ کیفیتکسی که در نظر آن چشم پرخمار نداشت
به دل نشسته مرا همچو نشئه در صهباخدنگ غمزه مگو ذوق این شکار نداشت
مدام مستی چشم تو را زیاده نمودشراب لعلی خون دلم خمار نداشت
ز ناخن تو کشد خط به خون خود هر دمز دست و پای تو رنگی مگو نگار نداشت
ز رنگ و بوی جهان گل به چشمت افتاده استتو را چو ذوق نگه چشم اعتبار نداشت
حریص را که غرض اسم و رسم بود آخراثر ز نام به جز لوح بر مزار نداشت
کسی ز قطره شکایت نکرد با طوفاندلم ز جور تو نالش ز روزگار نداشت
روانه نورس از آن کرد قاصد جان رابه راه وعده چو دل تاب انتظار نداشت