شمارهٔ ۸۰
کی قلب دل ز سیمتنان میتوان گرفتیا آنکه سکهی خطشان نقد جان گرفت
در طالعم حجاب مهیاست از فلکخورشید پیش روی تو در آسمان گرفت
کفرست در طریقت من چو گرفتگیخون خوردهام که خاطرم از دوستان گرفت
ن دادهام به تیغ جفایش چو جان و دلخود را چگونه از ستمش میتوان گرفت
گفتم به حرف بوسه ستانم ز لعل یاردر عرض مدعا به لب او زبان گرفت
دامی برای صید قفس ناله میکشدما را چو بیضه غنچهی دل آشیان گرفت
باج تو ای نگار بهار و خزان دهندرنگ حنای دست تو حسن خزان گرفت
دست تو را کسی نگرفته است جز نگارداغم که دل ز دست تو جان داد و جان گرفت
نورس به اتفاق هم آهنگ حافظ استآری به اتفاق جهان میتوان گرفت