شمارهٔ ۷۹
بس که با دل ناز چشمش التفات از سر گرفتموج طوفان از محیط حسن چشم تر گرفت
از تکلم رشتهی امّید در گوهر گرفتلطف جان بیپرده شد تا پرده از رخ برگرفت
گشته زرین رنگ ما زان نرگس نیلوفریاین طلا زان لاجورد آرایش دیگر گرفت
یافت دل در شام زلفش جاه بی اندازهایقدر دیگر در شب معراج پیغمبر گرفت
در پر طاووس میپیچد نفس را سینهامصحبت دل بس که با داغ غم او در گرفت
عالمی را روی دل پیداست در گرد خطشخوش صفا از لطف این آیینه خاکستر گرفت
در ریاض حسن چندانی که نخلش قد کشیدناوکش جا در حریم سینه بالاتر گرفت
فیض اکسیر است با نظّارهی روشن دلانآفتاب از پرتو روی زمین در زر گرفت
حرص این سنگین دلان از ریگ روغن میکشیدجذبهی این تشنه چشمان آب از گوهر گرفت
از هوس نورس دل ما ماند در طوفان غمبادبان کشتی ما مشرب لنگر گرفت