شمارهٔ ۷۸
بوتهای باید ز گل باغ مشجّر قحط نیستکیمیا منظور باشد کیمیاگر قحط نیست
همچو یوسف ما بتی خواهیم بتگر قحط نیستاز پسر روشن چراغ ماست دختر قحط نیست
نامهای گاهی رقم کن کلک و دفتر قحط نیستپر زند دل بهر مکتوبی کبوتر قحط نیست
از نشان چون غنچه داری در نظر کز جیبتا بُوَد منظور روی عاشقان زر قحط نیست
دل ز عاشق بیشتر حسن محبت میبردکو بت عاشق نگهداری، ستمگر قحط نیست
چشم ما باشد به دنبال تو ای طاووس مستبر سر اقبال عاشق چتر سنجر قحط نیست
همچو طوطی در سخن آیینه رخساری نکوستتازه گویی مدّعا باشد سخنور قحط نیست
میکند بیداد ترک چشم سیر از جان خودشمیزنم خود را به مژگان تو خنجر قحط نیست
گر نبخشی بوسه دشنامی به دست آرد دلمزان دهان قحط است لطفی، چیز دیگر قحط نیست
از بزرگان خردهبین را کی بود چشم نیازشهریاری زادهای خواهم کلانتر قحط نیست
کام رغبت را نسازد حنظل دشنام تلخز دهان تنگ او قند مکرر قحط نیست
دل به موج بحر خون گر بی تو راز افتاده استکشتی امّید را از صبر لنگر قحط نیست
بی وجود سکّه کی دارد عیاری سلطنتآبرو را قدر باشد ملک قیصر قحط نیست
مُهرهی گل کی بود چون جوهر جان دلپذیرکنز عرفان را طلب کن گنج گوهر قحط نیست
ترک سر کرد و تو را بر سرکلاه خسرویبگذری از سر اگر چون شمع افسر قحط نیست
فیض نورس میرسد از عالم بالا مرادر نظر دارم قدی سرو و صنوبر قحط نیست