شمارهٔ ۷۷
چارسوی دیده چو صحرای قزوین دلگشاستطفل معصوم سرشکم در نظر گلگون قباست
سنگ داغ افتادهام چون لاله در میدان سنگدر دل از سرکوچهی ریحان کاکل فتنههاست
ساخت مجمر سینه را مژگان آتش پارهایمنظر دل زان دو چشم سرمهسا چینی نماست
ناز شاهد در کفم چاک گریبان محضرستریختی خون نیاز اما نگاهی خونبهاست
گویمت من گر تو نشناسی دل خون گشته راخانه خواه شوخی و ناز تو ای دیر آشناست
نقد جان پیش نگه لب خنده ضامن در اداگر ادای مبلغ جان میکند لعلت اداست
کز نگاهت مهربان گردد حیا سنگین دل استگر کند گرمی تبسم ناز کافر ماجرا است
لب نکردی میزبانم چون تو را مهمان شدماز کریمان چشم من مهماننوازی خوشنما است
ترک من نورس نمیفهمد زبان فارسییک دهن با من زبان را گر یکی سازد به جاست