شمارهٔ ۷
به رنگ خامه تا شق کردهام در استخوان پیداسرا پا در سخن پیچم چو گردد همزبان پیدا
ز بس دارم نهان دود دل و داغش پس از مردنچو کاوی مشت خاکم را شود هفت آسمان پیدا
ز نقل بوسهی او در دهان خلق افتادمدو لب چون خورد بر هم گشت چندین داستان پیدا
سرافرازی کجا سرمایهی افتادگی داردکه رنگ صدر میگردد ز روی آستان پیدا
مرا مانع ز مقصد رقص آه و رفتن دل شدهجوم رهزن است اینجا ز گرد کاروان پیدا
گرفت از بس که بر دل تنگ، چون بیمبه یک لب خنده میگردد مرا راز نهان پیدا
خدنگش دلنشینتر از رگ جان در تنم باشدنشان زخم پیکان نیست قطعاً زین نشان پیدا
ز بس کز حسرت آن لعل گوهر بار کاهیدمبود چون شیرماهی جوهرم از استخوان پیدا
نقاب از چهرهی معنی لباس لفظ برداردکه این آئینه را سازد همین آئینهدان پیدا
تنعّم دایم از اقبال مهمان میزبان داردولی نعمت شود در خانه چون مهمان شود پیدا
زند آتش به خشک و تر جهان را آه نومیدیکه گرد فتنه است از دامن آخر زمان پیدا
ببین مژگان اشک افشان دو چشم تر که نوری راز بام کعبهی دل نیست غیر از ناودان پیدا