گنج

شمارهٔ ۶۷

۱۰ بیت
ای پر پروانه‌ی شمعت چراغ آفتابعینک چشم تمنای تو داغ آفتاب
بس که دل سرشار شد از باده‌ی مهر رُختساغر خالی است در چشمش ایاغ آفتاب
اشک در دل نقش می‌بندد خیال عارضشچشم تر می‌گردد از شبنم سراغ آفتاب
هر نفس واعظ مزن دامن به شمع داغ عشقکی شود خاموش از صرصر چراغ آفتاب
دور مینای فلک باشد به کام راستانصبح از آن رو زد صبوحی از ایاغ آفتاب
چشم ظاهر کی کند ادراک ماه طلعتشدیده گل چینی نمی‌داند ز باغ آفتاب
بی دِماغان غمش را نیست میل این و آننی هوای ماه دارم نی دِماغ آفتاب
گر ز حاسد پرسد احوال مرا پُر دور نیستهر که از خفّاش می‌گیرد سراغ آفتاب
زیردستم عالم خاک است و گردون تکیه‌گاهز فروغ روی او دارم فراغ آفتاب
ورس از مهر رضا هر روز در مشرق زمینسوختم بر سینه همچون صبح داغ آفتاب