شمارهٔ ۶۰
به گلشن بس که دارد غنچه تقلید حجابش راگل از موج تبسم وا کند بند نقابش را
اگر یک شب سهیل لعل آن مه بر فلک تابدچو داغ لاله آرد در نظر صبح آفتابش را
چو از خون بهار آن شاخ گل می در قدح ریزددهد از مجمر گلها دل بلبل کبابش را
ندارد بر بساط دلبری هم چشمی از شوخیکه بالین از رَم آهوست چشم نیم خوابش را
به رنگ غنچه خونین لعل او را موج میسازدمگر در شیشهی شبنم رساند گل شرابش را
چو محو نشأهام دارد شراب جلوهی یادشروم از خویش اگر جانان براندازد نقابش را
به رنگ زخم گل ناسور داغ لاله میگرددبه گلشن گر گشاید طُرّه زلف نیم تابش را
چو بیند در نیازم بی جگر آشفته میگرددزبان چون نی نمیفهمد کسی ناز و عتابش را
چو ماه نو نماید ضعف طالع پیکر مردمچرا از دور چون خورشید میبوسم رکابش را
عجب دارم که در آب عرق روز شمار افتدز خجلت هر که اینجا پاک میسازد حسابش را
چه غم در هند اگر روشن سواد صد غزل گرددکه من همچو حنا شب در میان گویم جوابش را
دل ویران نورس نازنین کیفیتی داردچو چشم مست خوبان دیدم احوال خرابش را