شمارهٔ ۵۷
کباب شد جگر و گریه در گلوست مراکه همچو شعله عجب یار تندخوست مرا
به رنگ دایره نشناختند ناز سرمز بس به گرد تو گردیدن آرزوست مرا
در این محیط پر آشوب همچو آب گهرحصار عافیت از فیض آبروست مرا
به دام بوقلمون میکشم سر از سوداهزار رنگ چو دل باده در کدوست مرا
هزار سوزن الماس غم به سینهی ریشاز این سیاهدلان سفید موست مرا
به سنگ آمد از آن پای شیشهی دل منکه در محبت سنگیندلان غُلوست مرا
مرا به بوتهی خار جفاگداز دهندبه جرم اینکه چو گل سیرت نکوست مرا
نشسته در طلبش میدوند چشم و دلمکه همچو قبلهنما برگ جستجوست مرا
چرا چو نورس از این می نمیکشی قدحیکه از چکیده جان باده در سبوست مرا