گنج

شمارهٔ ۵۶

۱۵ بیت
بس که سهم درد غفلت ناتوان دارد مراآب تیغش با گوارایی زیان دارد مرا
تا شکستم استخوان پیوند کارم شد درستمومیایی در شکستن استخوان دارد مرا
از تجلی خویش را شمع زیان‌آور گداختدر زیان از هر تمنایی زبان دارد مرا
گر دهد کم خاک‌مالم چون هدف بر جور عشقاز برای فتنه برپا آسمان دارد مرا
گوشه‌گیری چلّه‌ام را تیر باران کرده استچرخ دایم در کشاکش چون کمان دارد مرا
چون خط از طالع مرا نشو و نما پیچد به همنوبهار اینجا هم آغوش خزان دارد مرا
می‌توان امّید دل را بست این نسبت کمرلاغری‌ها رشک آن موسی جوان دارد مرا
شد غبار چشم اقبال من آنکه سر به سرراهزن در پرده گرد کاروان دارد مرا
نیست از تفتیش رحمت هیچ آهن پاره رانسبت زر در گداز امتحان دارد مرا
یار تا سازد دلم هر دم به روی مبتلامی‌توان گفتش ز خواهش همچو جان دارد مرا
می‌گذارد قاف ناف از سایه‌ی من بر زمینکوه تمکینش ز بس خاطر گران دارد مرا
چون تهمتن از تن خاکی چه‌ها طی کرده‌امپیکر از اعضا مهیا هفت‌خوان دارد مرا
سر به طوفان کشتی بالا نشین را داده‌اندسدّ سیل فتنه خاک آستان دارد مرا
موج شهدم نیش بر جان زد چو زنبور عسلدل مشبّک طالع از پهلوی‌شان دارد مرا
خانه‌ی معنی نگارم می‌کشد دل‌ها به دامهر طرف صد کعبه نورس ناودان دارد مرا