گنج

شمارهٔ ۵۲

۱۱ بیت
به مجلس‌ها نظر کردیم اعیان و اهالی راپر از نقش دَغَل دیدیم مسند‌های خالی را
به محض ادّعا هر مطلبی ثابت نمی‌گرددبه نقض خویشتن شاهد مکن صاحب کمالی را
همین عشق است کز راز حقیقت پرده برداردبه چشم عقل نتوان دید حُسن لایزالی را
زِ مهر دوست آتش هم نسازد سرد عاشق راکجا آسان توان الزام داد از بحث غالی را
در انشای عدالت لفظ بی‌معنی نمی‌باشدبهشت نقد خرد تن بُوَد نیکو فعالی را
ز بس شد محو نقش آب و گل از لوح ترکیبمگشایم چهره چون تمثال ابدان مثالی را
هلال ابرو از صبح جبینش دیده دانستمکه بر طاق بلندی جا دهد صاحب جمالی را
شبی صاحب‌فراشی را طبابت می‌توان کردندوا از شربت وصل است هر شوریده حالی را
ندارد پَست فطرت غیر خواهش هیچ مرسولیز همّت باشد استغنا ملازم طبع عالی را
گدازد بر سر چینی کشان دیهیم فغفوریزَر اندود از چه دوران می‌کند جام سُفالی را
تو را حُسن تفأل هادی راه است چون نورسبه هر حالی مده از کف عنان نیک فالی را