شمارهٔ ۵۳
تا لبالب ز می حسن تو شد شیشهی ماخونِ گل جوش زند از رگ اندیشهی ما
امشب از بادهی دیدار تو ساغر زدهایمماه و خورشید بُوَد دُرد تهِ شیشهی ما
از رگ برق تجلّی است زبان در دهنشبیستون را سَبَق طور دهد تیشهی ما
محو حُسنیم ز رخسار تو ای رشک بهشتمژهی حور بود خار و خس بیشهی ما
نخل ایمن چه عجب گر دمد از تربت مارشتهی شمع تجلّی است رگ و ریشه ما
نورسا پی سپر تیغ حوادث شدهایمچون قلم تا شده انشای سخن پیشهی ما