شمارهٔ ۴۷۵
چو دل می خواهم از شوخ خدنگ ناز مژگانیبه جای نام بر لوح مزارم نقش پیکانی
نماند از عقده ی دل گر چه جا از وسعت مشربتوان از مشت خاکم ریختن رنگ بیابانی
کدامین شاخ گل امروز دارد جلوه در گلشنکه آید نکهت گل در نظر آه پریشانی
بود ممکن که در میدان چاک سینه اندازدبرای گوی آن سیب ذقن خط ساخت چوگانی
گشاید چهره ی خورشید را هر ذره از خاکمبه خواب من گر آید مشرق چاک گریبانی
کمان ابرو از طرف نقاب دلبری دیدمکسی در کیش جان نگرفت چون من عید قربانی
گل خندان صبح جبهه امشب غنچه می بینممگر زد موج باز از دل نسیم راز پنهانی
به جز تصویر یادش محو شد نقش جهان از دلکشیدم در تلاش وصلش امشب طرفه میدانی
دلم تا نقد کوکب های داغش را به دست آوردزند چون کوچک ابدال فلک هر روز دورانی
سخن چون مهر از احسان عالمی زیر نگین داردبود جانان عالم آنکه آساید از او جانی
نگارستان چین از نقش پایش رنگ می بازدنماید کلک من چون بر بساط فکر جولانی
نمایان ماه نو تا از شفق گردید روشن شدکه بی خون جگر صورت نمی بندد لب نانی
به شنجرف سرشک و خامه ی مژگان به از نورسمرا دل می نویسد نام بر سیب زنخدانی