شمارهٔ ۴۷۴
ای که از شاخ گل آراسته تر می آییطرفه آیین بهاری به نظر می آیی
نکهت از غنچه ی تصویر شود چهره گشابه حجابی که تو از پرده به در می آیی
محو تمکین به سر لطف چو آیی با مامی توان گفت که چون آب گهر می آیی
شوخ و شرم و رم و الفت و اعراض و نیازبه هم آمیخته چون شیر و شکر می آیی
شبنم اشک من آیینه ی گلزار تو شددیده ام دیده که از باغ نظر می آیی
گرم و تر بس که به چشم دل احباب آییدر نظر قطره و در سینه شرر می آیی
گر بدانی به چه تلخی گذرانم شب هجربا بط باده و با شمع و شکر می آیی
این چه تمکین و حجاب است که از راه خیالدر دل و دیده به صدر خون جگر می آیی
یک جهان عجز و نیازش به مدد آمده استکه تو با نورس از این مرتبه بر می آیی