شمارهٔ ۴۷۶
در خشم و ناز جان من اعجاز می کنیچندان که عرض عجز کنم ناز می کنی
خودکام من مدام به مینای دل چراخون را خیال باده ی شیراز می کنی
در چشمه ساز دیده چو مرغابی سرشکلخت دل مرا پر پرواز می کنی
طفلانه من سلوک تو با خویش دیده امهر دم بهانه ی دگر آغاز می کنی
از من به جز خیال نماند به جا اثرتا از برایم آیینه پرداز می کنی
صد جا به زخم سینه ی من شست کنده ایاز راست نگذری که چپ انداز می کنی
چون سیل بهر کندن بنیاد من چراهر دم عنان چو موج سبک تاز می کنی
هرگز کسی نکرد سرکیسه هرزه نازما را چرا به هرزه دهن باز می کنی
نورس که داشت چشم نوازش دمی چونیهر دم چرا تو چنگ دگر ساز می کنی