شمارهٔ ۴۷۱
سخن گر از تجلی طور شد موسی است خاموشیکلیم نکته سنجی را ید بیضا است خاموشی
اگر تمکین دماغی تر کند صهباست خاموشیمرصع گر بود جام سخن مینا است خاموشی
به آیینی که نقش سایه محو از نور می گرددسخن هر گاه خود را کم کند پیداست خاموشی
بود در سایه اش گر کهکشان سر برفلک سایدسخن گر دم زطوفان می زند دریا است خاموشی
زگویایی بود بی گفتگو شان سکوت افزونسخن حایل اگر افتاده استغنا است خاموشی
توان از آشیان فهمید استقلال هر مرغیسخن برقاف اگر پهلو زند عنقا است خاموشی
حصاری نیست چون غنچه دلها را خموشی شدبه تعلیم نجات ما لب گویا است خاموشی
گل باغ بقا مهر خموشی می زند بر سربه دنیای سخن چون نشاه ی عقبا است خاموشی
حجاب حسن را حسن از توجه بیشتر باشدمرا از نوعروسان سخن زیباست خاموشی
اگر شمشیر دم بازد نیام آسوده می باشدچو بنیاد سخن پا شد زهم برجاست خاموشی
به بر نورس چو اندامی تو را این هر دو خلعت شداگر صوف است تشریف سخن والا است خاموشی