شمارهٔ ۴۷۲
مثال عمر جاوید تو را طغرا است خاموشیچو شاهد پاس دم شد بی سخن گویا است خاموشی
نه تنها نوبهار غنچه ی دلها است خاموشیغزال شیر مست روح را صحرا است خاموشی
سخن باشد شرار جسته سنگ کوه تمکین رانماید شیشه گر لطف سخن صهبا است خاموشی
سفاین می دهی ترتیب از آن بهر سخن سازیسخن باشد اگر کشتی نشین دریا است خاموشی
خفای سحر ظاهر قدرت اعجاز می سازدنهان چندان که شد لطف سخن پیدا است خاموشی
شراب از جوش چون افتد رساند نشاه ی خود راز خامی حرف اگر زد جوش بی غوغا است خاموشی
خموشی روح در قالب دهد بکر معانی راسخن گر مهد جان را می کشد عیسی است خاموشی
هلالی گر لب گفتار در چشم تو می آیدز دیوان تجلی مطلع غرا است خاموشی
سخن را گر قلمرو ملک لب تا گوش می باشدچو مهر از مهر و بادامی جهان آرا است خاموشی
علو منزلت بی پرده گل کرده است هر یک راسخن باشد چو سوسن نرگس مینا است خاموشی
خموشی می دهد کحل الجواهر چشم بینش راسواد از سرمه روشن کن خط خوانا است خاموشی
به پاس زندگی خرج نفس دخل به جا باشدسخن جایی که باید گفتنت بی جا است خاموشی
ز تمکین خموشی قطره ی آب گهر گرددچه تمکین آبرو را بی سخن می خواست خاموشی
کجا نورس کمال منتهی را مبتدی داردسبق خوان گر بود طفل سخن داناست ز خاموشی