شمارهٔ ۴۶۹
ای اختر سهیل ز لعل تو خاتمیاز گلشن عذار تو خورشید شبنمی
بر نخل اتفاق به گلزار دوستیناز و نیاز ما و تو بادام توامی
ناسورتر ز زخم زبان است بی سخنداغ دلم کشیده مگر ناز مرهمی
ما را به روزگار نباشد چو آفتابجز شام پرده داری و جز صبح همدمی
برعکس مدعاست چو آیین روزگارهر ماتم است سوری و هر سور ماتمی
گرداب زهر دایره مجمع است و بسهر دام صحبت است مرا مار ارقمی
از خرمنی به دانه قناعت نمی کنیمهرگز نمی دهیم قناعت به عالمی
از بهر قطع مرحله عمر داده اندچون صبح نقره خنگی و چون شام ادهمی
نورس شد از کمال سبک روحی جنونزنجیر گردن دل ما زلف پرخمی