گنج

شمارهٔ ۴۶۸

۹ بیت
چنان در دل خلید از عشق خاریکه زد جوش از بن هر مو بهاری
به خونم کرده کف رنگین نگاریبه چنگ ناز مژگان دل فشاری
محیط حسنش از دل می زند موجببین در جوش طوفان از شراری
خط استاده است بر روی چو ماهشطرف با مهر تابان شد غباری
چه کم گردد ز هند خط و خالتاگر خرم شود امیدواری
تو را در قبضه ی خواباندن چشمبود پیوسته مژگان ذوالفقاری
ز دست قدر نشناسان بی دردندارد چون هنر داغ اعتباری
خموشی کمتر از رویین دری نیستبه گردم گشت لب بستن حصاری
به جز نورس به نزد نکته سنجینمی بینم حریف خوش قماری