گنج

شمارهٔ ۴۶۷

۱۲ بیت
بیان روشنی دارم به معنی گوش اگر داریز عزت سر زند عزت ز خواری گل خواری
نماند زنده آن شمعی که پرتو را نیندازددهد از دست خود را صاحب دولت ز خود خواری
نماید قطره چون گرد آوری خود را گهر گرددپریشانی چو زلف موج ازآشفته اطواری
دلت از کنج کاوی ها مشبک همچو مجمر شدشرار خرده بینی سوخت جانت را ز پرکاری
چو سود از بندر عباسی زر جز ضرر دیدیچو همیان سوده کردی گر کنی زر را نگهداری
چرا جان می کنی از جان خود هر دم چه می خواهیشود جان تو را چون سکه ی زر خط بیزاری
تو چون نسناس منبر را نکردی فرق از هندلسرآمد خویش را فهمیدی از مندیل زر کاری
در این سودا عوض چیزی نباشد در کف مایعبه دست خود فروشان نیست جز داغ زیان کاری
چه بار خاطر منبر ز سودا می شوی واعظنداری مایه ای در کف چه کارت با دکانداری
به نقصان راضی از صاحب کمالی های بی جا شدندارد بهتر از خود را چو هر خامی طلبکاری
زمستان فارغی سالی که تعمیر سرا کردیز محشر نیست باکت کرده ای خود را چو معماری
چرا نورس از این خواب گران چشمی نمی مالیشب غفلت چو در طالع ندارد صبح بیداری