گنج

شمارهٔ ۴۶۵

۱۲ بیت
شفق رنگ از حنا سرپنجه آمد گرم دلداریگل شفتالو از می غنچه ی لب چهره گلناری
دهد هر دم به شمشیر قضا سرمشق خونخواریبه دور وسمه ی ابروی جانان خط زنگاری
نمی دانم چه اعجاز است با جادو نگاه مندهد در عین مستی نرگس او داد هشیاری
به رنگ لعل پیکانی سرشک از دیده می باردتو را ای شاخ رز هر کس که بیند در کمان داری
جدا سازد ز هم تیغ زبان ناصح اجزایمبیا ای داغ سودا کز تو می آید سپر داری
چه می خواهند این سنگین دلان از جان مشتاقاننه زور آمد به کار از بی قراری نه زر و زاری
از آن خوانند ساحر نرگس او را که بر زخممنگاهش مرهم لطفی شود در عین خونخواری
جدا سازد الهی بند بند از هم جدایی رابود چون حکم تیغ آبدارش بیشتر جاری
دلم گز گز گریزان است از مقراض مژگانشندارد یک سر سوزن وفا معشوق بازاری
به جنگ بوسه امشب می کشم میدان امیدیبه امدادم کند خال لبت یا رب طرفداری
به من بستی جناغ بوسه در دل دادنم بردیتو را با سادگی بوده است این مقدار پر کاری
چو اشک از دیده نورس لخت دل می بارم از مژگانمسلم شد به هندوی خط و خالش جگر خواری