گنج

شمارهٔ ۴۶۱

۱۷ بیت
کاروانی است زگلزار روان هر نفسیلاله داغ است رفیق تو بجنبان جرسی
همچو صبحم نفسی بودی اگر دسترسیدر جهان تیره نماندی ز دمم روز کسی
جز خدا نیست مرا چشم به اقبال کسیکی دهم شهپر سیمرغ به بال مگسی
بلبل هرزه درا زنگ غم از دل نبودنیست جز غنچه در این باغ مرا هم نفسی
آب تا دانه مهیاست ز صیاد مراطایر قدسم و چرخ است مرا چون قفسی
همسر گوهر معنی نشود مهره ی پشتآدمیزاده نکرده است تملق به خسی
همچو مرجوم سزاوار به سنگش بینممی رساند عدسی هر که خسارت به کسی
پشته ی خار کجا بسته کمر از رگ گلپنجه ی موج گهر را نبرد مشت خسی
اول و آخری از سلسله سبحه مپرسنیست با قافله ی اهل سخن پیش و پسی
یک دمت همچو نفس نیست ز شوخی چو قرارهمچو جان از ته دل همدم من شو نفسی
خنده از میکده ی لعل تو لب چش قدحی استبوسه از باغ وصالت ثمر پیش رسی
چشم دارم که دگر ناظر لطفت نشومهست از عین عطای تو مرا ملتمسی
گر مبارز طلبی بر سر میدان سخنفارس معرکه ای هست که تازد فرسی
صبح اشراقی اگر دم زتجلی زده استفال پروانه گی ام زد به چراغ قبسی
ناظر صورت باطل دل حق بین نشودچه کنم نقش هوس نیست چو در دل هوسی
روز شب بر تو و شب روز تو را می گذردبسته ی طول امل تا چو سگی در مرسی
سرمه از خاک صفاهان به گلو نورس ریختنیست درعالم انصاف چو فریاد رسی