شمارهٔ ۴۶۰
دارم هزار شعله به داغ جگر نهانصد دوزخ غم است در این یک شرر نهان
خونریز تر ز چشم بتان مهر خامشی استباشد هزار تیغ در این یک سپهر نهان
روشن دلیلم از مژه ی گرم خون اوستدر هر رگم چو شمع بود نیشتر نهان
از بار لطف شاخ گل ما نهفته روستاز دین نخل ما است ز جوشش ثمر نهان
لب محو در تبسم دندان نمای اوستدر موج جوی شیر بود این شکر نهان
چشمم ز حیرت آینه ساز از سرشک شدحسنش چو کرد آینه از چشم تر نهان
ترسم که داغ طور کند گل زشعله اشآهم چو بوی غنچه بود در جگر نهان
شوید به آب چشم خود از نور دیده دستروزی شود پسر چو ز چشم پدر نهان
خورشید پوش طفل سرشکم شد آشکارخندیده تا زمهر به مژگان تو نهان
طوفانی لطیفه ی افکار ماست خصمداریم بحر خویش در آب گهر نهان
نورس ز سحر خامه چه صفها شکسته ایمداریم تیغ خود به عصای هنر نهان