گنج

شمارهٔ ۴۶

۷ بیت
بود از تیغ زبان فکر زره‌پوشی مراجوشن داودیی شد مُهر خاموشی مرا
بس که من بیگانگی از آشنایان دیده‌امیادگار دوستان باشد فراموشی مرا
اختلاطم بس که چسبان است با افتادگیهست با نقش قدم چون جاده هم دوشی مرا
چون کمان سر بر سر هم تاک جان آورده‌اندمی‌خورد بر دل چو پیکان حرف سرگوشی مرا
هست جام بی‌خودی زان لعل نوخط گشته‌امگرد خط شد برلبش داروی بیهوشی مرا
با خزانم جوش خون‌گرمی بهارش می‌زندچون گل رعناست با جانان هم آغوشی مرا
چون تن آرایان خطایی پوش نورس نیستمپوشش مردانه‌ای باشد خطاپوشی مرا