شمارهٔ ۴۵
به گلشن گر گشاید چین زلف عنبر افشان راتبسم عطسه گردد غنچهی گلهای خندان را
اگر بر ظلمت افتد پرتوی از لعل جان بخششنماید موی آتش دیده موج آب حیوان را
به جیبش تکمهی خورشید داغ رشک میگرددگشاید ماه من بر صبح اگر چاک گریبان را
به طفل شوخچشمی دادهام دل را که از وحشترگ خواب گران داند رَمِ وحشی غزالان را
ز آشوبش چرا ایمن نباشد عالم ایمانسر زلف تو در زنجیر دارد کافرستان را
مهیا شد مرا اسباب تقطیع از دم تیغشچو گل آرایش تن کردهام زخم نمایان را
سراپایم چو در حسن از تبسم غنچهاش پیچدبه چشمم چون رگ گل مینماید خار مژگان را
شمیم نو بهار حکمتش مَعْزی که دریابدگل رعنای این گلزار داند کفر و ایمان را
بهار روی آتش ناک او در چشم تو نورسچو شمع طور گلریز تجلّی کرده مژگان را