گنج

شمارهٔ ۴۴

۵ بیت
ز بس که آتش سودای او گداخت مرامیان سوختگان عشق شعله ساخت مرا
چه شکر بخت کنم خانه‌ی دل آبادانکه از شراب محبت خراب ساخت مرا
مگو تو را نشناسم چرا چه بی‌مهری استغم تو درد تو داغ تو چون شناخت مرا
چها که می‌کند آن سنگدل به خانه زینشکست و بست و برآشفت و خست و تاخت مرا
ز مهره‌ریزی نرّاد داغ دل نورسغمش به شش در سوز و گداز باخت مرا