گنج

شمارهٔ ۴۳

۱۰ بیت
چو آرایش دهم چون شاخ رُز کاشانه‌ی خود راگذارم همچو خاتم مُهر بر در خانه‌ی خود را
ز خاک کنج تنهایی به دست افتاده اکسیریبه گنج شایگان کی می‌دهم ویرانه خود را
دمی کز ظلمت آباد تن خاکی برون آیمچو خضر از آب حیوان پر کنم پیمانه‌ی خود را
به زیر دست و پا چون تخم گل کم سبز می‌گرددمیفشان چشم من در دام صحبت دانه‌ی خود را
پر کاهی تو را چون کوه بر خاطر گران آیدچرا در زیر بار خلق خواهی شانه‌ی خود را
چرا از خواب خصم خویش را بیدار می‌سازیبه گوش هیچ‌کس راهی مده افسانه‌ی خود را
مبادا نیمه‌شب آثار شیطانی شود ظاهرچه سازی از پری لبریز دیوانخانه‌ی خود را
شرر با پرتو خورشید تابان بر نمی‌خیزدمکن در کار دانا شیوه‌ی رندانه خود را
نظر را آشنای حسن فکر از دل نمی‌بازینفهمیدی قماش معنی بیگانه‌ی خود را
چو صبح از داغ نورس داغ خورشیدی به دل دارمبه هر شمعی نسوزم بال و پر پروانه‌ی خود را