گنج

شمارهٔ ۴۲

۱۱ بیت
ز خال عارضش گل می‌کند رفع حجاب اینجاسویدای دل شب چهره شد با آفتاب اینجا
حدیث وصف خالش تا قیامت می‌توان گفتنتوان از نقطه‌ای ترتیب‌دادن صد کتاب اینجا
ز شوخی نرگسش از چشم آهو می‌زند ساغربه تمکین گر چه دارد کوه را پا در رکاب اینجا
گل روی تو از چشم ترم نشو و نما داردگشاید خود به خود چون غنچه‌ات بند نقاب اینجا
ز تنگی آن دهان لبریز از یک بوسه می‌گرددبیا ای غنچه لب خالی کنم جای عتاب اینجا
ز دیوان خط چابک رقم بر خویش می‌لرزدبود حُسن جهان سوز تو را پای حساب اینجا
روایت دختر رُز را چو چادر می‌شود زاهدبساط زهد را برچین که برخیزد حجاب اینجا
چو اشک شادی از رخسار او در دیده‌ام گرددبه من گوید که می‌آید عجب بوی گلاب اینجا
ز راه مهرماهم از کدامین در درون آیددانم از چه مشرق می‌زند سر آفتاب اینجا
مرا تصدیع تشریف تو زاهد سرگران داردخمارِ می نمایی چاره‌ات باشد شراب اینجا
سرا پای تو را در بوسه می‌پیچد از آن نورسکه یک دستی تو چون گل نیست جای