شمارهٔ ۴۱
گره از جبهه واکن لب به حرف آشنا بگشاگشاد ابرو تر از گل غنچهی مشکلگشا بگشا
زند موج لطافت جدول چاک گریبانتبیا طوفان کن ای گل پیرهن بند قبا بگشا
مبادا بر دلی آئینهی حسنت گران آمدبرای خاطر من عقده از زلف دو تا بگشا
شهیدان امیدم را به یک نظّاره احیا کنبخندان غنچهی دل نرگس از خواب حیا بگشا
چرا باید که بار خاطر نازک خیالان شدبه مویی بستهام دل از کمر تیغ جفا بگشا
نگه چون شاخ نرگس گل کند از دیدن چشمتدرِ باغ نظر از یک نگه بر روی ما بگشا
به خود بالد شکفتن غنچه را محو تبسم کنچو صبح از خنده یک دم دفتر مهر و وفا بگشا
معمای دهانت جز مکیدن حل نمیسازدبیا این عقده از کار دل ای شیرین ادا بگشا
نگارستان چین در دیده از یک جلوه انشا کنرخ کار بهار از خانهی مژگان ما بگشا
بر اندامت عرق گل کرده است از آتش داغمبه پهلویم نشستی سوختم بند قبا بگشا
به جز گرد تو گردیدن ندارد مطلبی نورسز روی دل به روی او درِ صد مدعا بگشا