شمارهٔ ۴۵۶
نیست با زخم بزرگی مرهم آسودگیتاج و طومار است نخل ماتم آسودگی
طره از مالک رقابی شد علم در پیج و تابرایت دولت ندارد پرچم آسودگی
غیر آشوب جلالی نیست در اقلیم جاهایمن از هر فتنه باشد عالم آسودگی
عامل تکلیف بی دخل است در ملک جنوننیست جز سودا سواد اعظم آسودگی
مهد آسایش مرا از ترک آسایش بودچون دلی آسوده نگذارد غم آسودگی
بی قراری ذره را تمکین هستی می دهدبیش دارد جان تجلی از کم آسودگی
آب در گوهر فروغ قدر می گیرد ز سیرجان روشندل نباشد محرم آسودگی
نیست در آشوبگاه دهر جز سنگ مزارگر نگینی می پذیرد خاتم آسودگی
نیست آسایش دمی ما را ز راه دم زدنهمدم مرگ است پنداری دم آسودگی
فتنه ی آسایش آدم جدا کرد از بهشتآدمی گویا ندارد عالم آسودگی
بویی از آرام من دارد پریدن های رنگبا گل نورس نجوشد شبنم آسودگی