شمارهٔ ۴۵۳
ای که چون زلف دو تا در هم و آشفته زماییز چه ره تیر ز مهری ز چه رو رخ ننمایی
باز چون طره بر آشفته و دلگیر زمایینه حدیثی نه تبسم نه نگاهی نه ادایی
نه همین سرکش و عاشق کش و خونریز و بلاییبه ادا دشمن دینی به نگه عین جفایی
به کمند خم گیسوی رسا شیر شکاریبه سنان مژه از چشم خرد حلقه ربایی
خواستم چون تو پیاپی نفروشم به شکیبمهوش چون صبر کند رم ز برم چون تو بیایی
تو که اکسیر حیاتی ز چه غارتگر جانیتو که رشک مه و مهری ز چه بی مهر و وفایی
چه غرور است که یک دم در پرخاش نبندیدلت از جنگ نگیرد به سر صلح نیایی
تیرگی از مه و تلخی ز شکر کس نشنیده استتو چو جان مایه ی لطفی همه بیداد چرایی
خواستم دل به تغافل ز تو غافل بستانمباز غافل دلم از دست به ساعد بربایی
به هم آمیخته چون شیر و شکر دوری و وصلتزان به جا نیست دل من که چو جان در همه جایی
تنم از دوری رویت شده چون سایه ی مویتروم و رفته ام از دست نگارانه بیایی
حائل و پرده کجا مانع دیدار تو باشدگر چو خورشید به چرخی تو که در خانه ی مایی
واجب الحفظی و در نامه ی اندیشه نگنجیواجبی زانکه در آیینه ی امکان ننمایی
نورس آتش به رگ جان زده چون رشته ی شمعممه امید فروزی صنم حور لقایی