شمارهٔ ۴۵۱
آتش آلود می شرم گداز آمده اینازمت گرم در آغوش نیاز آمده ای
شعله ور ز اتش می جامه ی موجی در برهمچو چاک دل من سینه ی باز آمده ای
چون سخن شوخی و تمکین به هم آمیخته ایچون نگه بی سخن و نکته طراز آمده ای
در پری خانه ی بی رنگ حیا از شوخیچون پریزاد نگه شعبده باز آمدی
بر هم سینه ی صد چاکی و چون ترک نگاهدست بر قائمه ی خنجر ناز آمده ای
آمدی بی خبر و لشکر ناز از دنبالاز ره مهر و وفا عربده ساز آمده ای
فرصتت باد که در دایره اهل نیازخانه پرداز تر از جلوه ی ناز آمده ای
مست و بی مانع و آیان و شلا بین حرکاتمدعا پرور و امید نواز آمده ای
نقد صبر و دل ودین باخته چون نورس مادر بساطش چه توان یافت که باز آمده ای