شمارهٔ ۴۴۹
به خود صاحب حسد چون موی آتش دیده پیچیدهکه سازد بهر خود سوهان روح از طبع رنجیده
رموز آدمیت را به معنی هر که فهمیدهبهشت نقد داند صحبت یاران سنجیده
اسیر رنگ و بوی جاه دنیا از تنگ ظرفیچو شبنم تا بساط خویش را چیده بر چیده
شکست دانه ی دل از نگاه بد گهر باشدکه دارد آسیا از حلقه های چشم گردیده
به رنگ غنچه از باغ جهان در مهد استغنامعطر جیب خود را دارم از دامان برچیده
ز شعر آبدارم خشک گردد در بدن خونشبود خونابه خور حاسد چو زخم آب دزدیده
نباشد دور اگر در یک نفس تا مغز جان آبمپر پرواز من چون بوی گل در پرده بالیده
نظر بازی به روی خلد در این نشاه هم دارمبود دارالسرورم در نظر از چشم پوشیده
ز سیماب و طلا گل می کند بی پرده این معنیکه همچون رنگ و بو باعشق خون حسن جوشیده
حدیث نو خیالان صفحه ی خاطر کند افشانعجب نثری به گوشم می خورد از نظم پاشیده
پریزادی نماید برق جولان فکر من نورسز شوخی ها جهان را یک نفس چون صبح گردیده