گنج

شمارهٔ ۴۴۸

۹ بیت
ای ناز تو دیبا چه ی دیوان بهانهپروانه چی حکم جفای تو زمانه
ای تیر نگاه تو ز ابرو دو کمانهآن را دل مجروح دو نیم است نشانه
سیمین تن من گنج روانی به نظرهاچون رنگ قبای تو بود گرد خزانه
در دایره ی هندی آن خط بناگوشاز کعبه ی مقصود توان یافت نشانه
هر چند که با زلف تو کاکل شده هم دستدل برد میان تو به مویی ز میانه
سوزد به لبم حرف نگاه غضب آلودزین آتش بی رنگ بلند است زبانه
آویخته جانم سر زلف تو به موییدارد سر دلجویی من زلف تو یا نه
یک ره دل صد چاک مرا به همه الفتزلف تو سردستی نگرفته است چو شانه
جز خانه ی دل نیست سراغت چو گرفته استنورس که تو را می طلبد خانه به خانه