شمارهٔ ۴۴۵
غنچه خندان کن و چشمک زن و آیان شده ایبلبل آوازه و پرکار و غزلخوان شده ای
موشکاف از نگه و نکته طراز از مژگانمدعا پرور و خودکام و زبان دان شده ای
مست چو نرگس و در سیر مقامات نگاهراه دل ها زن و خوش حرف و نوا خوان شده ای
جاده ها چون نی نرگس ز تو گلدام نگاهرشک باغ نظر از چاک گریبان شده ای
نقش پا آینه دار تو به هر رهگذر استبس که بی وجه به هر کوچه شتابان شده ای
همچو پرگار به خمیازه پا هر نفسیمرکز دایره ی صحبت رندان شده ای
رفته ای خیره به چنگ خود و رو داد چو فتحبا خود ای عقده گشا دست و گریبان شده ای
تنگ چون نشاه کشیدی به بغل دختر رزاز دو لب نقل و می بزم حریفان شده ای
در محیط هوس افتاد به گرداب قدحلنگر انداخته بازیچه ی طوفان شده ای
سایه ی چتر هوس تا فکنی بر سرچشمهمچو مژگان به نظر بر زده دامان شده ای
ره خوابیده به انداز تو قد راست کندمحو انگیز به نازی که خرامان شده ای
چارسو از شکن زلف تو بتخانه ی چیننقش امید جهان زینت میدان شده ای
در کَفَت رنگ حنا دست فروش از کاکلحلقه ی معرکه را سلسله جنبان شده ای
مست و بی مانع و خون گرم و شلابین حرکاتآنچه می خواست دل اهل هوس آن شده ای
تا به سر وقت دل خسته ام آیی ز وفاوعده با نورس خود کرده پشیمان شده ای