شمارهٔ ۴۴۴
بر جگرم ز غمزه ای خورد خدنگ تازه ایشیشه ی دل شکسته شد باز به سنگ تازه ای
باز به کعبه ی دلم نرگس سرمه سای اوریخت به هر نظاره ای رنگ فرنگ تازه ای
چهره نو خطی زدود از دل ما غبار غمآینه جوهر صفا یافت ز رنگ تازه ای
بس که به جور کرده خو این دل فتنه جو بودتشنه ی آب دشنه ای کشته ی جنگ تازه ای
سوخت چو عود مجمرم هندوی نیشکر قدیشور فکند در دلم شکر تنگ تازه ای
حب نشاط عاشقان نقطه ی خال هندوییجوهر سبزه ی خطی نشاه ی بنگ تازه ای
بر رخ گرم سوت او حلقه ی چشم دوختمبوسه چِکَن قماش او یافته رنگ تازه ای
دیده ز چاک سینه ام تا دل داغدار رابازگرفته آهوش خوی پلنگ تازه ای
نورس ما از این غزل چهره گشای راز شدباز به روی کار ما آمده رنگ تازه ای