گنج

شمارهٔ ۴۴۳

۱۰ بیت
سویدای دلم چون خال بر لعل تو چسبیدهکه دل را بر سر چاه زنخدان پای لغزیده
طراوت از نم اشکم نهال قامتت دارددر این سرچشمه گویا سرو بالای تو بالیده
الف بر سینه ی نظاره ی من می کند یادشز دست انداز مژگان تو چشمم بس که ترسیده
دو بالا می شود قدر گهر چون وزنش افزایدفزاید قیمت یاقوت آن لب حرف سنجیده
خیال خط آن لب سرمدی بینایی دل شدکه روشن کرد بوی پیرهن یعقوب را دیده
زند خون بدخشان جوش تا محشر ز مژگانشنظر بازی که لعلت را شبی در خواب بوسیده
نبیند از شکوه حسن چشم چهره رخسارشچه شد گر ماه من چون مهر بر هر کوچه تابیده
ز مروارید گوشت لعل را خون در جگر باشدز شوخی شبنمت بر آفتاب حسن غلطیده
قیامت هم نخواهد کرد از شرم تو بیدارشچو جوهر خون من بر بستر تیغ تو خون دیده
تواند آبروی صد چمن شد شبنم اشکشمگر بر روی نورس غنچه ی ناز تو خندیده