گنج

شمارهٔ ۴۳۸

۹ بیت
بر عذار آن مزلف دیده حیران باش کومصحفی پیش نظر از خط ریحان باش کو
از لطافت همچو بوی گل نیاید در نظراز بهار جلوه اش عالم گلستان باش کو
وصل را آتش عنان سازد به عاشق اضطرابگوی دل را در طپیدن شوق چوگان باش کو
دوزخی در آستین هر قطره ی اشک مرا استهفت دریا را به چشمم عرض طوفان باش کو
از لب نوشین او دشنام تلخم آرزوستدر مذاق خضر شیرین آب حیوان باش کو
کی دهد مجنون نازش دامن سودا زکفبا جنون دست و بغل چاک گریبان باش کو
هر سر مو بر تنم یوسف نگار از حسن توستدیده چون آیینه بر نقش تو حیران باش کو
با خیالت هر نفس ما را حضور تازه ای استیاد مشتاقان تو را بر طاق نیسان باش کو
مصرع تاثیر نورس بی قرار کرده استپیش ما هم ساعتی آرام مهمان باش کو