گنج

شمارهٔ ۴۳۷

۲۱ بیت
کی خامه طی کند ره بی منتهای توعنقای وهم ریخته پر در هوای تو
خالی است گرچه در نظر عقل جای تودارد دل شکسته نشان سرای تو
منظور برگ قبله نما غیر قبله نیستچیزی مرا به چشم نیامد ورای تو
از بس که گرم می گذری از خیال منداغ دل است در نظرم نقش پای تو
این قطره را محیط شدن عین مدعاستاز خود برآمدم چو حباب از هوای تو
پیدا ز لفظ معنی و معنی نهان به لفظاز عالمی تو ظاهر و مخفی است جای تو
از هر دو نشاه بی خبر افتاده مست عشقبیگانه است از دو جهان آشنای تو
عین قصور باشد اگر حورش آرزو استآن را که شد نصیب بهشت لقای تو
آیینه چون شکست شود محشر جمالعرض شکستگی است ز دل رو نمای تو
در هر نظر چو سیر مقامات کرده ایماز پرده های دیده کند گل نوای تو
نام خدا ز لفظ به معنی رسیده امرفتم ز خود چو نقش نگین از برای تو
چون ذره عرض نور به خورشید کرده اندجایی که می کنند اسیران فدای تو
زلف از شکستگی است چو رخسار جاه راجز عجز و انکسار ندارم سزای تو
مستان نظر به ساغر خالی نمی کنندسرمی کشد ز افسر شاهی گدای تو
خاشاک من در آب گهر غوطه می دهدهر دم زند چو موج محیط عطای تو
گم گشته ی تو راهنمای دو عالم استخضر است کاروانی بانگ درای تو
اینجا بود گشاده جبین نقش پای حسنتا مصر جلوه از رگ گل جاده های تو
موری کجا بساط سیلمان کشد به دوشکی نطق طی کند ره حمد و ثنای تو
خون مشک و سنگ لعل شود خاک تیره زربی دست و آلت از عمل کیمیای تو
واپس کشند دم چو عنان خیل کایناتچون شقه وا کند علم کبریای تو
نورس به مهموم نکند سجده ای قضاواجب کند نماز نیازش ادای تو