گنج

شمارهٔ ۴۳۵

۷ بیت
فتنه ی دور قمر زلف سحر پوش اوداغ دل آفتاب خال بناگوش او
خط و رخش جمع کرد سایه و خورشید راآتش و آب حیات لعل قدح نوش او
بس که زمی برفروخت آینه ی عارضشآتش یاقوت شد آب در گوش او
در دل من شور آن کاکل میگون مپرسشیشه شکن بوده است باده سرجوش او
همچو خط مشکبار از اثر گریه امحرف وفا سبز شد از لب خاموش او
چون گل خورشید داغ زخم دل خسته رامشرق خمیازه کرد حسرت آغوش او
این همه بیگانگی یاد ندارد کسیصحبت نورس چرا گشت فراموش او