شمارهٔ ۴۲۶
کرده تا از زلف مشکین تار در بر پیرهندارد آن طوفان حسن از موج عنبر پیرهن
سالک روشن گهر را جامه می روید ز تنکز حریر موج دارد آب در بر پیرهن
امشبم کز هر سر مو دود آهی شد بلندداشت در بزم غمش آیین مجمر پیرهن
امشب از تاثیر شوخی های مژگانش مرادارد از هر تار بر تن کار نشتر پیرهن
می دهد چون زر مرا در بوته ی حسرت گدازاز تن سیمین او تا شد توانگر پیرهن
بس که جیبش رستخیز خاک دارد در بغلمی دهد هر دم مرا تشریف محشر پیرهن
از لباس فربهی عریان اگر باشی چه باکرشته از لاغر تنی پوشد ز گوهر پیرهن
جامه ی جان را اگر نورس قبا سازم روا استخوش پریزاد مرا دارد مسخر پیرهن