گنج

شمارهٔ ۴۲۴

۱۵ بیت
می نهد لقمه در دهن دنداننعمتی بوده داشتن دندان
چند دندان نهیم بر سر حرفهست تاج سر سخن دندان
بی وجودش چو تلخ باشد عمرنقل عیش است در دهن دندان
خانه ی سن از او بود معمورهست چون خانه خواه تن دندان
لعل لب آبرو از این دُر یافتشبنم غنچه ی دهن دندان
بخیه اینجا به روی کار افتاددوخت بر عمر پیرهن دندان
پیرکنعان ذوق را باشدیوسفی در چه ذقن دندان
سرخط اتفاق داده به خلقچهره پرداز انجمن دندان
بی سخن روشن است چون باشدشمع هر حرف را لگن دندان
سجده آورده ام به دم پیششبت بود حرف برهمن دندان
عقده ی غنچه تا گشاده شودژاله گردید بر چمن دندان
خالی افتاده در نظر جایشمی دهد یاد از وطن دندان
هیچ دندان نخواست خوردن چشمخشم خود خور به هم مزن دندان
باید از عمر خویش دندان کندچون نمانده است در دهن دندان
عمر پیمانه پر کند نورسچون کند میل ریختن دندان