شمارهٔ ۴۲۱
نیست بنا گوش باغ نسترن است اینزلف مگو دود آتشین چمن است این
چهره مگو شمع آتشین لکنت است اینخال نه پروانه ی نگاه من است این
چشم امید من از غبار برآمدگرد رهش نیست بوی پیرهن است این
سر زده خط سیاه از گل رویشیا به صنم خانه جوش برهمن است این
کرده نهان در بغل تصرف نازشلوح بلوری که صفحه ی بدن است این
چهره ی امید بی حجاب نماندرشک پریزاد من چه لطف تن است این
غنچه ی لب نقل پسته در نظر آیدشور ادای حلاوت سخن است این
نیست تبسم طلوع نشاه ی لطف استصبح نخندیده چاک پیرهن است این
خال نباشد به لعل مغبچه نورسمردمک چشم آرزوی من است این