گنج

شمارهٔ ۴۱۸

۸ بیت
تا شد آن زنار کاکل سایه ی گستر بر زمینبی قیامت بسته شد آیین محشر بر زمین
بس که خاک از پرتواش آیینه آیین گشته استشد زعکسش یوسفستانی مصور بر زمین
در بهشت جلوه از جوش طراوت می زندسایه ی آن سرو بالا موج کوثر بر زمین
هر سحر چون پرتو از رشک مه رخسار اومی زند آیینه را خورشید خاور بر زمین
بی تو ای آرام جان افتاده در صحن چمناز طپیدن های دل سرو و صنوبر بر زمین
ز آتشین اشکی که رقص شعله دارد در نظرمی چکد از دیده ام خون سمندر بر زمین
داده ای از حرص تا سامان طوفان خاک راگشته ای در آبروی خود شناور بر زمین
بس که نخلستان ناوک گشت نورس پیکرمسایه ی من گسترد فرش مشجر بر زمین